محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2532
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : در پهلوى راست مجاور مقر على كه در قلب بود يمنيان بودند كه چون عقب نشستند هزيمت تا پيش على رسيد و او پياده سوى پهلوى چپ رفت كه از آنجا نيز مضريان عقب نشستند اما قوم ربيعه بجاى ماندند . زيد بن وهب جهنى گويد : على با فرزندان خود به طرف پهلوى چپ رفت و من تيرها را ميديدم كه بر پشت و شانهء او مىگذشت و فرزندانش خودشان را سپر او مىكردند و پيش مىرفتند و ميان او و مردم شام حايل مىشدند اما على دست آنها را مىگرفت و پيش روى يا پشت سر خود مىافكند . احمر كه غلام ابو سفيان يا عثمان يا يكى ديگر از بنى اميه بود او را بديد و گفت : « قسم بخداى كعبه ، خدايم بكشد اگر ترا نكشم مگر آنكه مرا بكشى » آنگاه سوى على آمد ، كيسان غلام على بمقابلهء او رفت و ضربتى در ميانه رد و بدل شد و غلام بنى اميه كيسان را بكشت ، على سوى وى رفت و دست در گريبان زره اش كرد و سوى خويش كشيد و بر پشت خود بلند كرد گويى پاهاى كوچك او را مىبينم كه به گردن على مىخورد آنگاه وى را به زمين كوفت كه شانه و دو بازويش بشكست . دو فرزند على ، حسين و محمد ، بر او حمله بردند و با شمشير بزدند ، گويى على را مىبينم كه ايستاده بود و دو فرزندش را مىبينم كه آن مرد را ضربت مىزدند تا او را بكشتند و پيش پدر خويش آمدند حسن ايستاده بود ، على گفت : « پسركم چرا تو نيز مانند دو برادرت عمل نكردى . » گفت : « اى امير مؤمنان عمل آنها بس بود » گويد : آنگاه مردم شام نزديك على شدند ، به خدا نزديكى آنها شتاب وى را نيفزود ، حسن گفت : « چه مانعى داشت اگر مىدويدى و پيش اين جماعت ياران خود مىرسيدى كه در مقابل دشمن پايمردى كردهاند ؟ » گفت : « پسركم ، پدرت اجلى دارد كه از آن نمىگذرد ، ديرتر از موقع نمىرسد و آهسته رفتن آن را زودتر نمىآورد . به خدا پدرت اهميت نميدهد كه بر مرگ افتد يا